زندگی

 
 

 

 

از خدا پرسیدم:خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟
خدا جواب داد :گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر،
با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو.
ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .
شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن.
زندگی شگفت انگیز است فقط اگربدانید که چطور زندگی کنید

 




کاش مادرم میبود موهام شانه  میکرد؟

کاش پدرم میبود و بغلم میکرد و راه رفتن به من یاد میداد؟

چرا توی این دنیا تنهام گذاشتین ؟

مادر من چقدر حسرت نبودت کشیدم دخترایی دست در دست مادر دیدم؟

چرا من به این دنیا اومدم؟که غصه بخورم؟اشک بریزم؟؟رنج ببرم؟

دلم  واست تنگ پدر مهربونم چرا از هم دوریم؟

من دختری از جنس خاکم؟ 

 

 




  من ، دختری از جنس خاک

   روزی  مرگ  مرا خواهد ربود                              

                  خاک  بستر خواب من میشود و در اغوشش ارام میگیرم                           

                              و روح من چون  باد بان   قایقی در افق های  دور پنهان میشود   

ساحل  


     

 





 

 
 

خدا

 
 

 

وقتی خدا داشت بدرقه ام میکرد بهم گفت:

جایی که میری مردمی داره که میشکننت، نکنه غصه بخوری... من همه جا باهاتم ، تو تنها نیستی

تو کوله بارت عشق میذارم که بگذری، قلب میذارم که جا بدی ،  اشک میذارم که همراهیت کنه و مرگ که بدونی برمی گردی پیش خودم   

 




عشق..

 
 

تا که بودیم و نبودیم کسی کشت مارا غم بی هم نفسی...

تا که خفتیم همه بیدار شدند تا که مردیم همگی یار شدند...

قدر ان شیشه بدانید که هست نه ان موقع که افتاد و شکست 

 

 

 




 

 
 

 

 
 

در جوانی غصه خوردم هیچ کس یادم نکرد 

در قفس ماندم ولی صیاد آزادم نکرد 

آتش عشقت چنان از زندگی سیرم بکرد 

آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد.

 




تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن  بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد:
« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.
  کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد سته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
“خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم 

 

                                                                

 




جلوی ایینه می روم

به ایینه خیره میشوم...

به موهای سفیدم که مانند برف است و صورتم که خستگی را فریاد میزند ...

جوانی ام را اه میکشم ...

 دستانم میلرزد و ترس وجودم را در بر میگیرد

 زمانی که  در جوانی بدون توجه به ایینه روزگار خود را سر میکردم و حالا ...

با گذشت زمان مانند گلی پژمرده که بین او و زیبایی فاصله افتاده ...

در ایینه خیره میشوم ...جوانی ام را در ان مرور میکنم واحساس میکنم دختری ١٧ساله ام نه زنی ٨٠ ساله  ارام میشوم  و اشک هایم را با دستان لرزانم  پاک میکنم ...

                                                                                                        ساحل

 

 




 

 
 

تو بشو ساحل قلبم من میشم ماهی مرده


تا بگن به عشق ساحل لب دریا جون سپرده

 





زندگی اسان است اگر تو او را دوست بداری.

اگر با او بد تا کنی با تو سر جنگ برمی دارد.

شادی زود گذر است و خاطره  ان بی رنگ ولی غم که میاید با  اشک است...

با تلخی ...

با ترس...

و همیشه در ذهنت حک میشود تورا عذاب میدهد

زندگی زود گذر است ...

محکم باش و امید داشته باش..                                                        

                                                                                                    ساحل

  

 

 




دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطره‌ات طلاست
یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟
عاشقم
با من ازدواج می‌کنی؟
اشک گفت:
ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!
تو چقدر ساده‌ای
خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما
تو مچاله می‌شوی
چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی
پس برو و بی‌خیال باش
عاشقی کجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال کاغذی، دلش شکست
گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سفید و نازکش دوید
خونِ درد
آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه‌ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمال‌های کاغذی
فرق داشت
چون که در میان قلب خود
دانه‌های اشک کاشت.

 

 





خدا به تو می گوید:

مگر نمی دانستی

که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟

تو برای من بود که این همه راه آمده ای

و برای من بود که این همه رنج برده ای

و برای من بود که اینهمه عشق ورزیده ای

پس به پاس این ؛

قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم

و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.

و این ثروتی است که هیچ کس ندارد

تا به تو ارزانی اش کند

 

 





MihanTheme

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس